فاصله خونه ما تا شهر 25 کیلومتر هست
من هر روز صبح ساعت 6 میام شهر سر کار تا ساعت 4 کار می کنم و از چهار و نیم تا هشت ونیم شب کلاس دارم .
همیشه 1 ساعت از شب را با دوست خوبم سام میگذرونم و ساعت نه و نیم میام سر ایستگاه که روبه رو پمپ بنزین هست اونجا منتظر میشینم تا ماشین گیرم بیاد و برم خونه این کار هر روز منه
ولی دیشب فرق داشت
فرقش هم این بود که دیشب وقتی تو ایستگاه تک و تنها بودم البته فرقش اینجاش نبود چون هر شب ایستگاه یه مسافربیشتر نداره که اونم منم فرقش این بود که دیشب باد میومد شاید اولین باد سردی بود که امسال حسش کردم و با خودم گفتم :
یعنی زمستون داره میاد ؟!
یعنی خدا جون بازم بارون می زنه؟!
احساس خوبی داشتم ٬ که باد یه کم تند تر شد و حسش راحت تر شد یاد اون داستان افتادم
همون که میگه:
یه پسر بود که یه معشوقه داشت اون پسر همیشه دنبال یه موقعیت میگشت که معشوقش رو ببوسه ولی هر وقت می خواست این کار رو بکنه سر و کله یکی پیدا میشد . گذشت تا بعد مدتها یه جای خلوت پیدا کرد که به نظر می اومد هیشکی نیست و خواست که معشوقش رو بوسه ولی وقتی صورتشون رو به هم نزدیک کردن یه نسیم خنکی وزید و بین صورتشون رد شد.
اون نسیم خنک همونی بود که اونجا حضور داشت و اونها اصلا متوجه اش نشدند همون خدایی که همیشه ما با وجودش خودمون رو تنها حس می کنیم.
همون موقع بود که سر ایستگاه خنده ام بالا گرفت و از سر شوق و نشاط خدا رو شکر کردم.
اضاف بر خط امروز: طرحی موسوم به زن آزادی
کلیپ کوچکترین مدرسه جهان در بوشهر:کوچکترین مدرسه جهان