تبليغاتX
a little ink
دلشوره دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:53 PM توسط Hedayati |

نفس نمی خواهم ٬ پرچمم را پس دهید !

پ ن : جواب کورش را چه می دهید ؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 8:47 PM توسط Hedayati |

۱۹ سال قبل

مادرم ٬ لبخند

من ٬ گریه

۱۹ سال بعد

مادرم ٬ گریه

من ٬ لبخند

پ ن ۱ : هفت ( هفتمین فلش بک )

پ ن ۲ : تولدم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 5:51 PM توسط Hedayati |

دلم یه شکم سیر کتک می خاد!

پ ن۱ :چقدر اتفاقات عجیبن

پ ن۲ :  دستام رنگیه

پ ن۳ : می خواهد

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:55 PM توسط Hedayati |

سالهای که برف و بوران تابستان داغش را احاطه کرده و خون را در تک تک مویی رگهای مغز انسان راکد نموده چه جای فکر کردن است ؟!!

اول مهر است وباز من دلواپس و نگران  ٬  نگران بی تقصیرانی که هیچ کس نمی داند چه انتظارشان را می کشد . کلاس اولیهای که با تمام شوق و ذوق کودکی پا به دنیای بی رحمی می گذارند که کودکی در آن منع شده است . پا به دنیایی می گذارند که همه نقش کور و افلیج را بازی می کنند . پا به دنیایی می گذارند که مال آنهاست ولی حق انتخاب نقش کوچهایش را ندارند. حق شکل دادن خاطرات کودکی با یک عروسک ...

هنوز هوا گرگ و میش بود که مادرم مرا از خواب بیدار می کرد  ٬ دست وصورتم را می شستم با همان آب سردی که روز قبلش مادرم از چشمه آورده بود لباسهایم را می پوشیدم پلیور ی که از سال قبلم مانده بود را تن می کردم و پای سفره ای می نشستم که با وجود کمترین غذا بیشترین مهر را داشت صبح ها یا فقط چند تکه نان با چای می خوردم یا با کره حیوانی مزه دهانم را عوض می کردم . وقتی که از کوه به طرف روستا روانه می شدم تا به مدرسه بیایم هنوز هوا تاریک بود ٬  تاریکی که برای یک بچه ۹ ساله ترس را به همراه داشت . ترسی که تنها غالبش شعر های کودکانه حفظ شده درسها بود.

کیف نایلونیم پشت کولم بود و دستانم را درون جیبم کرده بودم و مرتب آنها را به هم می مالیدم تا از سرما خشک نشوند٬ ۱ساعت را پیاده راه می رفتم تا به روستا برسم . همیشه دیرتر از بقیه می رسیدم بخاطر مسافت دور ... و وقتی مدیر مدرسه با لهجه ای طلبکارانه علت دیر آمدنم را می پرسید سکوت می کردم چون خجالت می کشیدم بگویم زود تر بیایم بیشتر می ترسم .

بله دوستان ٬ هوای حوصله کمی تا قسمتی ابریست همراه با وزش باد

 

 اینم یه آهنگ کلاسیک به سبک بوشهری دانلود

 اضافه بر خط امروز: موضوع انشا: "من می خواهم فاحشه بشوم "

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 7:47 AM توسط Hedayati |

سرم را آرام بر دامن خیال می گذارم ٬ ومنتظرش چشم بسته آسمان را مینگرم

همان بارانی که نمیدانم چرا این روزها اصلا نمی بارد

از در و همسایه شنیدم که تابستان شده

تعجب کردم

بین دستهایمان عرق نبود

 میدونین اینجا کجاست؟

آگه خواستین توی خونه رو ببینین برین ادامه مطلب

ولی صداش رو در نیارین

شاید بعض ها ناراحت شن 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 6:36 AM توسط Hedayati |