تبليغاتX
a little ink

 

من روشنی شبم را مدیون همان ماهی هستم که نورش را از دستان خدا می گیرد و نوازشگر شلال گیسش نسیم سحر گاهی است .

تولدت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 5:27 AM توسط Hedayati |

بله

 دیشب وقتی خواستم برگردم خونه تو خیابون جلوی یه ماشین دست بلند کردم که از قضا نوع ماشین پراید بود . ما سوار شدیم و سلام والیکی با اهل ماشین کردیم و در گوشه ای کز کردیم .  راننده پرسید کجا می رید ما نیز مسیرمان را گفتیم . در طول مسیر همه چیز خوب بود تا اینکه مسافر دست شاگرد با راننده نیشخند لبخندی رد و بدل کردند و یک نخ سیگار را به شکل دیوانه واری خالی کردند . تکه ای سیاه رنگ را بر سر چوب کبریتی زدند که بعد معلوم شد از خانواده چیز ها بوده و همان مسافر یا بهتر هست بگویم دوست راننده رو به من کرد و گفت : آقا پسر یه چوب کبریت واسه ما می زنی؟ از آنجا که ما نیز انسان بسیار معدبی هستیم (فقط به قول مادر بزرگ )  پذیرفتیم . چوب کبریت را زدیم و او نیز از آتشش برای سوزاندن چیز استفاده کرد . سپس ملاتی از چیز سوخته و تنباکو های سیگار ساختند و دوباره با روشی که بسیار انسان نفس داری می خواهد ملات را درون سیگار بازگرداندند . من که حیران از کارشان فقط نظاره می کردم تازه متوجه شدم قضیه از چه قرار هست . خواستم پیاده شوم که دوستان اجازه ندادند . و گفتن که ما باید شما را تا همانجا که گفتید برسانیم . از ما اسرار از دوستان بنگی انکار . خلاصه مجبور شدیم بمانیم و ماندیم .

نامردها شیشه ها را کیپ کرده بودند و نمی گذاشتن اندکی هوا به کلمان بخورد ( در آن هوای سرد ) خلاصه یه دود بازار راه انداختن که بیا و ببین . کله بود که هرکدام یه طرف می رفت کله ماشین یه طرف کله راننده یه طرف دیگر. دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود از کارشون که یکیشون رو به من گفت : شما بار نمی رید ؟ منم وقتی دیدم دارنگ خوب مشنگ بازی در میارن گفتم : ممنون بعد از الاغ پدر بزرگمان از خانواده ما تا اطلاع ثانوی کسی بار نمیبرد . و باز زدند زیر خنده  . تا رسیدم خانه دوبار قرآن رو ختم کردم .

ولی تنها خصلت خوبشان که شاید هم از تعثیرات چیز بوده این بود که ازم کرایه نگرفتن .

خدا عاقبت همه رو ختم به خیر کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 6:10 PM توسط Hedayati |