دیوانه !
شاید تنها کسی که بیشترین نزدیکی را به خدا دارد دیوانه باشد . این را دایانا گیوسون در قسمت قبل از شروع کتاب من دیوانه نیستم اثر جبران خلیل جبران می گوید . در این کتاب از دیوانه می خوانید دیوانه ای که به جبر زمان و تمام دیوانگی اش ، به دیوانه نبودن خود اصرار می ورزد .
در اینجا بخشی از کتاب من دیوانه نیستم اثر جبران خلیل جبران را می خوانید:
می پرسیدم چگونه دیوانه شدم؟ چنین بود که :
روزی پیش از آنکه خدایان بسیاری زاده شوند ، از خواب عمیقی برخواستم و دانستم که همه نقاب هایم را دزدیده اند – هفت نقابی که در هفت دوره زندگانی ام ، به گونه ای بر چهره می زدم – پس بی هیچ نقابی در خیابانهای شلوغ دویدم و فریاد زدم :
_ دزدها ، دزدها ، دزدهای لعنتی !
مردها و زن ها بر من می خندیدند و بعضی نیز از ترس من ، به سوی خانه هایشان می دویدند.
وقتی به بازار رسیدم ، جوانی بر بام خانه ای ایستاده بود و فریاد می زد :
_ او دیوانه است .
به بالا رو کردم تا او را ببینم ، که خورشید برای اولین بار صورت بی نقابم را بوسه بخشید . برای اولین بار ، خورشید ،چهره عریان مرا بوسه دادو روحم در عشق خورشید شعله ور شد . دیگر نقابهایم را نمی خواستم . آنگاه از شوق فریاد زدم :
درود ، درود ، بر دزدهای که نقابهای مرا دزدیدند.
چنین بود که من دیوانه شدم .
اکنون آزادی و سلامت را در دیوانگی ام می یابم ؛ آزادی از تنهای و سلامت از دانستن ؛زیرا آنها که ما را می فهمند ، چیزی از وجودمان را به بندگی و اسارت می برند .
اما از این سلامتی ، نباید بسیار شاد و مغرور باشم . زیرا حتی دزدی در زندان ، از دزدی دیگر، چندان در امنیت و سلامت نیست .
بیو گرافی جبران خلیل جبران را در ادامه مطلب بخوانید
::اضافه بر خط : خدا خوشهال شد!