پیاده روهای شهر ما این روزها بد جورخیمه شب بازی درمیارن. نمیدونم چشونه ٬ مثل اینکه آدمای جدیدی اومدن توی شهر که اسباب ناراحتی سنگ فرشها رو فراهم کردن . آره منم شنیدم البته یه چیزای رو هم دیدم ولی زیاد توجه نکرده بودم آخه عادت ما انسانها اینکه چیزای که واسمون مهم نیست رو اصلا نمی بینیم .
چند روزه که زنها ٬ مردها وبچه های زجر کشیده ای رو توی خیابون می بینم که دشت اندیشه ای رو واسه آدم فراهم می کنن .٬ جای تامل داره وقتی یه زن تک و تنها توی پیاده رو راه میره ٬ یه بچه دامنش رو سخت گرفته که یه وقت مادر تنهاش نذاره ٬ یه بچه دیگه توی بغل مادرش منتظره اینکه یه جرعه شیر بیاد توی پستان مادرش تا بتونه شکمش سیر کنه و یه از دنیا بیخبر دیگه هم توی شکم مادر واسه خودش دنیای داره.
مهم نیست اینان متولد کدام قطعه زمین هستند. مهم این که حوصله سنگ فرشها از دنیا گرفته. دنیایی که ما هستیم ٬ نمی دانم انسانها تا چه زمان می خواهند با چشم باز نقش یک کور را بازی کنند و خود را نا بینابپندارند .
ای خدای من
پس فرصت باران چه زمانست ؟؟!
سرم را آرام بر دامن خیال می گذارم ٬ ومنتظرش چشم بسته آسمان را مینگرم
همان بارانی که نمیدانم چرا این روزها اصلا نمی بارد
از در و همسایه شنیدم که تابستان شده
تعجب کردم
بین دستهایمان عرق نبود

میدونین اینجا کجاست؟
آگه خواستین توی خونه رو ببینین برین ادامه مطلب
ولی صداش رو در نیارین
شاید بعض ها ناراحت شن